اتمام حجت
. . .
چون خانه ای خرابه ام و از تو خالیم
در حسرت مخاطره ای احتمالیم
دارم هوای گریه ولی بغض بغض بغض
از تو پر است حال و هوای شمالیم
.
.
.
... .
... .
... .
... .
... .
تمام حرف هایم فقط همین نقطه چین ها بود. گوش های شنوا بهتر می فهمند...
دوستان همشهریم بروز هستند
محمد نوروزی با وبلاگ مصرع ایرو
محمد سوداگر با وبلاگ کافه فردوس
مهدیه مهراجی با وبلاگ نغمه ی پرواز
حسین حق وردی زاده باوبلاگ من سیگاری نمی شوم
اما غزلی قدیمی که به پیشنهاد یکی از دوستان گذاشتمش:
دارم به سرد سوختنم گریه می کنم
آتش گرفته است تنم، گریه می کنم
چندیست خواهرانه مرا طرد می کنند
حتی برادری که منم گریه می کنم
با من نساخت زندگی و مرگ نیز هم
به روسیاهی کفنم گریه می کنم
بیرون چقدر پشت سرم حرف می زنند
تا می روم قدم بزنم گریه می کنم
حتی به جای شانه ی معشوق سالهاست
بر آستین پیرهنم گریه می کنم
هر روز طعنه می شنوم، بغض می کنم
هر روز بغض می شکنم، گریه می کنم
گفتی: بس است، گریه که در شان مرد نیست
مَردم ولی فرافکنم، گریه می کنم...
**
پا نوشت:
...
بسم الله

می بوسمت چنانکه لبت را لواشکت
یا آنچنان که مادرت از دست کوچکت
وابسته ام به دست تو چون بادبادکت
دلبسته ام به بوی تنت چون عروسکت
ای گریه ات تلنگر باران به روی برگ
آنگونه خسته ام که تو از انتظار مرگ
با سن و سال تو سرطان سازگار نیست
با درد ممتد تو جهان سازگار نیست
یک لحظه بازگرد به دنیا، به زندگیت
در گیر کن حواس خودت را به زندگیت
" باید که اشک در غم ما پرده در شود"
از درد تو تمام جهان باخبر شود
برگرد و مثل دخترکی چارساله شو
بازی بکن، هوار بکش، خنده کن، بدو
خود را نبین در آینه، چون غصه می خوری
به غده ات نگاه نکن ، غصه می خوری
آشفته های روی سرت را رها کن و
راز نهان شعر مرا برملا کن و
طعنه بزن به روسری و مرگ و روزگار
مانند گیسوان خودت دائما" ببار
دورو برت تورا به تمسخر گرفته اند
از شرم کودکان به سرت روسری ببند
دست مرا نگیر، برو، از همه ببُر
با پای خود قدم بزن اما زمین نخور...*
حرفهای احساسی:
دو سال پیش همین روزا بود، با بچه ها از اردوی آستارا برمیگشتیم.
تلفن صدای دلخراشی داشت، پشت گوشی گفتند: رها رفت...
دلم رفت...
رها شدی و من از رفتنت غریب شدم
به شکل غربت یک خار از ندیدن گل...
حرف های دیگران برایم مهم نیست:
دیوانه خوانده اند مرا عاقلان شهر
دیوانه ام بلی، و دوچندانم آرزوست...
این دیوانگیست؟
اینکه وابسته ی دختری چهار ساله به اسم رها بشوی که ۸ ماهش را
با سرطان به سر ببرد، موهایش را به باد بدهد، پیش دوستانش از خجالت
روسری سر بکند، مادرش تمام آینه ها را از او قایم کند، و بعد رها بشود و حتی رها شدنش را نبینی...
این درد نیست؟
حرف های جدی:
تشکر می کنم از تمام دوستان دور و نزدیکم که در این درد با من همدردی کردند،
برای رها شعر گفتند و ...
امیدوارم سال بعد شعر های دوستان را در مجموعه ای گرد آوری کنم برای
جبران لطف هایشان.
اما درد دل:
داری روسریتو گره می زنی
از این زندگی پاتو پس می کشی
گلوت بغض داره، هوات ابریه
شمرده شمرده نفس می کشی
داری روسریتو گره می زنی
گره های کور دلت وا نشه
حواست باشه پیش هم بازیات
توی سینه زخمات پیدا نشه
جلو آینه میری تعجب نکن
تو موهات خوبه، آینه حسش بده
میخواد سنگ باشه، میخواد بشکنه
تا اونی که هستی نشونت نده
خودت خوب میدونی مریضیت چیه
و می پرسی از مادرت حالتو
خدا میبینه اشکای نازتو
خدا میشنوه گریه ی لالتو
داری میری و داغ تو با منه
بگیر دستامو تا نیفتی زمین
اسیر همین چند حرفم عزیز
رهایی رهایی رهایی... همین!
*در ادامه ی مطلب می توانید مثنوی کامل سالگرد رها را بخوانید
"با نام و یاد درد"
شکنجه دیده اسیرم، مپرس حال مرا
شکست خورده دلیرم، مپرس حال مرا
شبیه یک گلِ از گلبنش جدا، چیزی
نمانده است بمیرم، مپرس حال مرا
به قصد صید کمین کرده اند دور و برم
غزال بسته به تیرم، مپرس حال مرا
زمانه روی خوشش را نشان نداده به من
که سیرم از خود، سیرم، مپرس حال مرا
توان پنجه زدن نیست ماه پاره ی من
پلنگ زخمی پیرم، مپرس حال مرا
...
حس جالبیست، اینکه گاهی دلت گرفته باشد و با هیچ کس نتوانی درد دل کنی.
چون همیشه یک جواب تکراری می شنوی:
"خدا بزرگه. همه چی تموم میشه"
سلام. شرمنده بابت دیر آمدنم.
محرم تسلیت...
اما غزل:
مرا درگیر چشمت کن، مرا درگیر ابرویت
زمینگیرم بکن با آن سیاهی لشکر مویت
مرا درگیر عشقت کن ، چنانکه مولوی را شمس
سماعم را دوچندان کن به آهنگ النگویت
من آن زنبور مایوسم، دهانم خالی از شهد است
و ماندم با چه رویی بوسه خواهم زد به کندویت
برایم با تو بودن لذتی دیگر نخواهد داشت
جز اینکه لحظه ای می ایستم پهلو به پهلویت
دلیل موشکافی های صائب، بافه ی موهات
دلیل نکته سنجی های بیدل، خال هندویت
بپوشان چهره ات را ار نگاه شاعران شهر
نمی خواهم بپیچد در تغزل ها هیاهویت.
شاد باشید.
هو العلی
شیردلم چون قفسم داده اند
مُرده ام از بس نفسم داده اند
گَرد و غبار است تمام تنم
آینه ها نیز پسم داده اند...
سلام دوستان.
معذرت میخوام از اینکه نمیتونستم بیشتر به نظراتون جواب بدم.
و باز گشایی مدارس رو به دانش آموزان عزیز تبریک میگم.
بی مقدمه و بدون شرح اومدم ولی با یه مثنوی طولانی که البته
بعضی بیتاش اینجاحذف شده.
نشنیده ام بگیر...
دلگیرم آنچنانکه درونم جهان گم است
پشت هوای ابری من آسمان گم است
می ایستم مقابل خود ، دلشکسته ام
در روبروی چهره ی بی تاب و خسته ام
تصویر مرد در هم و بر هم در آینه
هم در خودم شکسته ام و هم در آینه
من دارم از فرشته ی خود حرف می زنم
از شعر نا نوشته ی خود حرف می زنم
از یک نگاه خیره و حسی نداشته
از عابری که روی دلم پا گذاشته
یادش بخیر لحظه ی از عشق دم زدن
تا صبح بی قرار دوتایی قدم زدن
...
قدری نگاه کرد، سرش را تکاند و رفت
آمد مرا به حال خودم وا رهاند و رفت
شمعی شدم که اشک بریزم به پای او
جمعی شدند سنگ صبورم به جای او
شمعی که اشک ریخت، وفادار جمع شد
جمعی که اشک ریخت، عزادار شمع شد
یادش بخیر رفتن بی سر صدایمان
از دست هم جدا شدن دست هایمان...
ای اسم تو کشیده تر از مد آه من
ای عشق، عاقلانه ترین اشتباه من
من از جدایی تو شکایت نمی کنم
نی نیستم، و هیچ حکایت نمی کنم
من یک نگاه کورم و... نا دیده ام بگیر
من یک صدای لالم و... نشنیده ام بگیر
اصلاْ بیا و خون مرا در پیاله کن
این شعر را بگیر و بخوان و مچاله کن
بعد از تو هیچ کس به من خسته رو نکرد
حتی کسی نشان مرا جستجو نکرد
بعد از تو در تنم تب طوفان بلند بود
آن قاصدک شدم که به یک فوت بند بود
بعد از تو پیر تر شدم و در به در شدم
آتش گرفتم از تو و ققنوس تر شدم
پرواز کردنت به دلم آتشی نهاد
خاکستری شدم بپرم در مسیر باد.
ای کاش در سکوت خودم چال می شدم
از عشق دم نمی زدم و لال می شدم
یک عمرخیره ماندم و چشمت مرا ندید
ای کاش از حواس من این عشق می پرید
عمرم! اگر چه ناز نگاهت کشیدنی ست
این شعر نا تمام بماند شنیدنی ست...
شاد باشید.
من کور بودم ، او مرا نا دیده رد می شد
وقتی زمین خوردم عصایش را به من بخشید
گاهی شعر همان دردیست که بقول صادق هدایت، مثل خوره روح را آهسته در انزوا
می خورد و می تراشد.
پس بخوانیم دردی را که بیت بیتش روحم را خورده و تراشیده :
زندگی عادت بدیست عزیز! مرگ شاید نجات مان بدهد۱
دل من بند آمده نفسش دل من حاضر است جان بدهد
عشق تلخ است ، عشق شیرین است. مثل تلفیق هرچه زهر و شکر
شربتت را به سر نکش شاید شکرش طعم شوکران بدهد
اینکه آماده ی بهار شوی، رفته رفته امیدوار شوی
جان بگیری شکوفه دار شوی، به بهارت کسی خزان بدهد
اینکه با چشم های غمگینت می نشینی مقابل عکسش
دوست داری که خیره اش بشوی اشک هایت اگر امان بدهد
ما دوتا توی شعر محدودیم مثل دومصرع بلاتکلیف
باید از راه شاعری برسد توی یک شعر ربط مان بدهد
۱. ظاهراً خانوم زهرا معتمدی هم چنین مصرعی داشتن: "مرگ ما را نجات خواهد داد"
سلام دوستان.
از این که دیر اومدم معذرت میخوام.
تو زندگی هر کی لذتی داره که با اون حد اقل لحظه ای احساس آرامش می کنه.
من بهترین لذتم تو زندگیم اینه که آهی بلند بکشم و پشت سر هم این کلمه رو تکرار کنم:
ای وای ای وای ای وای ای واااای ...
حرفای زیادی برا گفتن بود ولی شهرام میرزایی عزیز قبل از من تو پست جدیدش به همراه
چند لینک خوب و یک نقد عمیق و پر محتوا به مجموعه ی "مصرع ابرو" ی محمد نوروزی نوشته.
بخونید: سکسکه های یک مست
در ضمن دوستانی که مجموعه شعرای مرکب "سکسکه های یک مست" هنوز به دستشون
نرسیده میتونن از طریق لینک زیر و وارد کردن کد تصویری نسخه ی کاملش رو دانلود کنن.
دانلود کنید: سکسکه های یک مست
اما بعضی از حرفا رو هم محمد نوروزی عزیز به همراه نحوه ی فروش مجموعش و دوشعر
زیبا نوشتن.
بخونید: مصرع ابرو
وقتی بوف کور رو باز می کنم حس می کنم یکی اومده کنارم نشسته و برام از درد هاش
میگه. درد هایی که برامون درد مشترکه.
ــ می خواهم شراب نه، عصاره ی تلخ زندگی ام را قطره قطره در گلوی خشک سایه ام بچکانم
و آرام بگویم: "این زندگی من است" ــ (صادق هدایت)
اما غزل دردهای مشترک:
ما در قبال عشق کم آوردیم، ما درد های مشترکی داریم
مثل گلی خزان زده پژمردیم، ما درد های مشترکی داریم
باور نداشتیم شکستن را، سنگی نشست در دل مان آرام
آئینه ای شدیم و ترک خوردیم، ما درد های مشترکی داریم
درد از زبان شعری مان جاری، لبخند می زدیم به ناچاری
هرگز به روی خویش نیاوردیم، ما درد های مشترکی داریم
می خواستم تو را و نمی گفتم، حسی نداشتی و نمی گفتی
ما خون دل بخاطر هم خوردیم، ما درد های مشترکی داریم
با عشق، مست کرده و جنگیدیم، صد بیستون شکسته و آخر سر
با تیشه ی حماقت خود مردیم، ما درد های مشترکی داریم.
شاد باشید
هوالعلی
هم پای رد پای تو یک عمر رفتم و ...
شاید مسیر رفتن من اشتباه بود
سلام دوستان
معذرت میخوام از دوستانی که دعوتم کردند ولی نتونستم بهشون سر بزنم.
فکر تحصیل و کار و زندگی مدتی از ادبیات دورم کرده بود.
گذشته از مقدمه امسال هم دوستانی از شهرستان خوی با دست پر به نمایشگاه میان.
ازجمله
محمد نوروزی عزیز و خوش ذوق با مجموعه غزل مصرع ابرو در غرفه ی نشر سخن گستر
محمد ارثی زاد عزیز با ته مانده های چاپ اول مچموعه ی زیبای خودش
من شاعرم همیشه کمی هم کبوترم در سخن گستر
خانم سولماز حسن زاده با مجموعه سپید جیغ مکتوب اگه برسه در سخن گستر
و وحید حیاتلوی عزیز با مجموعه مثنوی عاشقانه ی سیب تجلی در غرفه ی نشر کشمر یا سخن گستر.
خانم منیره حسینی گرامی هم با مجموعه ی زیبا و خواندنی بی حواس ترین زن دنیا
در غرفه ی شعر جوان حضور خواهند داشت.
نیما برگشادی با وبلاگ گاو خر است و مهدیه مهراجی با وبلاگ نغمه ی پرواز بروز هستند.
امسال هم با تعدادی از دوستان خویی روز جمعه ۱۶ اردیبشت نمایشگاه هستیم و انشاالله بتونیم مثل سال قبل دور هم باشیم.
اما غزلی کوتاه که خودم خیلی دوسش دارم:
من از پیش رو زخم اگر خورده ام
دو چندانش از پشت سر خورده ام
عذابی ندارم از این زخم ها
که زخم زبان بیشتر خورده ام
گناهم فقط یک نگاه است آآآآه
که یک عمر خون جگر خورده ام
نفس می کشم آه پس می دهم
که در هر نفس با تو برخورده ام
تنم روی خاک و دلم زیر خاک
درختم که زخم تبر خورده ام
به امید دیدار...
هوالعلی
این عکس توست. قبل از بیماریت.
دیوانه خوانده اند مرا عاقلان شهر
دیوانه ام بلی ، و دوچندانم آرزوست
آری. من دیوانه ام. چون وابسته ی چون تویی بودم که هیچ کس نبود.
اگر کسی غنچه ای را در دستانش بگیرد و پرورش دهد ، ریشه هایش را در قلبش پیوند دهد ، با بویش آرامش بگیرد ، با وجودش نفس بکشد و... چه عشقی به بار می آید؟
و اگر روزی ناباورانه چیده شود و پیوندهایش از قلبش جداشود آنگاه می داند چه طوفانی از درد در قلبش برمی خیزد؟
من از شکنجه ی منت پذیر می گویم
من از دلاوری یک اسیر می گویم
من از صدای غم انگیز شرشر اشکش
ازآن خجالتی سربه زیر می گویم۱
امروز سالگرد توست. سالگرد رها شدنت.
حتی مرگت راهم ندیدم. حتی تشییع پیکرت را هم ندیدم.
رها شدی و من از رفتنت غریب شدم
به شکل غربت یک خار ، از ندیدن گل
آری. من از رها می گویم. از دختر چهارساله ای که هشت ماه درد سرطان را تحمل کرد.
دختر بچه ای که به دلیل ریختن موهایش روسری به سرش می کرد.
از خجالت همیشه سرش به زیر بود.
نه می توانست راه برود ، نه میتوانست بشیند ، نه میتوانست با عروسک هایش بازی کند ...
فقط می توانست سکوت کند...
خبر رسیده که مویی نمانده روی سرت
و در تولد تو شانه می خرد پدرت
این هم عکس یک هفته مانده به مرگت.
این شعر نیز تعزیه ای برای سالگرد تو...
دارم به چشم های ترت فکر می کنم
به درد مانده در جگرت فکر می کنم
دارم گلایه میکنم از باد و روسری
به گیسوان دربه درت فکر می کنم
یک سال شد که بوسه ای از تو نچیده ام
دارم به مدت سفرت فکر می کنم
دارم به تو ، به زندگی شاعرانه ات
به گریه های لال و لطیف شبانه ات
به شانه ای که صحبت موی تو شد ، شکست
آیینه ای که روی تو را دید و دل نبست
رفتی و خاطرات تو شد یادگاریم
آن عشق ـ یادگار توـ شد زخم کاریم
رفتی ولی چقدر شتابان ، چقدر زود
تنها چهار سال برای تو کم نبود؟
می بوسمت چنانکه لبت را لواشکت
یا آنچنان که مادرت از دست کوچکت
وابسته ام به دست تو چون بادبادکت
دلبسته ام به بوی تنت چون عروسکت
ای گریه ات تلنگر باران به روی برگ
آنگونه خسته ام که تو از انتظار مرگ
با سن و سال تو سرطان سازگار نیست
با درد ممتد تو جهان سازگار نیست
یک لحظه بازگرد به دنیا، به زندگیت
در گیر کن حواس خودت را به زندگیت
" باید که اشک در غم ما پرده در شود"
از درد تو تمام جهان باخبر شود
برگرد و مثل دخترکی چارساله شو
بازی بکن، هوار بکش، خنده کن، بدو
خود را نبین در آینه، چون غصه می خوری
به غده ات نگاه نکن ، غصه می خوری
آشفته های روی سرت را رها کن و
راز نهان شعر مرا برملا کن و
طعنه بزن به روسری و مرگ و روزگار
مانند گیسوان خودت دائما" ببار
دورو برت تورا به تمسخر گرفته اند
از شرم کودکان به سرت روسری ببند
دست مرا نگیر، برو، از همه ببُر
با پای خود قدم بزن اما زمین نخور
*
برگرد و لحظه ای به نگاهم نگاه کن
چشمان اشکبار مرا سربه راه کن
دارم عذاب می کشم از عمر ناقصت
به زندگی بی ثمرت فکر می کنم
دارم گلایه می کنم از باد و روسری
به گیسوان دربه درت فکر می کنم...
۱. در ادامه ی مطلب شعر اولش یا شعر بیماریش را بطور کامل بخوانید.
پ.ن: برای دوستانی که نسبت من و رها رو نمیدونستن. رها خواهر زاده ی من بود ولی نه فقط خواهر زاده بلکه...
شاد باشید.
هو العلی
زندگی رو به روال است ، اگر بگذارند
عشق مخصوص وصال است ، اگر بگذارند
سلام دوستان.
دوست عزیزم وحید حیاتلو جموعه ی مثنوی هایش را در مجموعه ای به نام سیب تجلی به چاپ رسانده.
میتوانید کلیک کنید.
اما غزلی عجولانه...
دستی به روی تاک کشیدی و آب شد
بوسه زدی به کاسه ی آب و شراب شد
دستی به گیسوان تو بردم ، رها شدند
انگار در تمام تنت انقلاب شد
این بوی پاک حاصلی از گریه های توست
اشکت به روی گونه چکید و گلاب شد
هرگز نمی رسم به تو جز در خیال خود
آرامش خیال بیابان سراب شد
از بس شبانه خیره شدی رو به آسمان
که ماه تیره روز تر از آفتاب شد
من هیچ وقت شاعر خوبی نبوده ام
این بار حرف چشم تو شد ، شعر ، ناب شد
شاد باشید
هوالعلی
چشم تو را به سرمه کشیدن چه حاجتست
کوته کن این بهانه ی دنباله دار را...
صائب
سلام.
تشکر میکنم از دوست عزیزم عباس گندمی که در وبلاگشان آن همه در مورد من اغراق کردند.
برای خواندن یک شعر خوب از عطا آقاسی اینجـــا را کلیک کنید
شعر "گذاشتند من در ماهنامه ی اتاقک.
اما مثنوی چشم...
سرشار حیرتم لب آیینه های لال
می گویم از دو چشم سیاهت در این مجال
سرشار از تو گفتنم و بی تو بودنم
لعنت به بی تو بودن و از تو سرودنم
افسوس در لبی و تو را درد در بر است
آری غم تو از غم نان خوردنی تر است
مثل خوره به جان من افتاده اسم تو
چون ذکر در دهان من افتاده اسم تو
ترکیب مو و شانه... نگوییم بهتر است
چیزی از آن میانه نگوییم بهتر است
در بر گرفته شعر مرا چشم های تو
ازسر گرفته شعر مرا چشم های تو
آنان که از نگاه تو سر در نیاورند
این شعر را ندیده بگیرند و بگذرند
خیره شدن به چشم تو نوعی حماقت است
سبزینه! در نگاه تو حرف از سیاست است
وقتی که چشم هات مرا خیره می کنند
آئینه را به آینه زنجیره می کنند
وقتی نبرد تن به تنی در نگاه ماست
وقتی هجوم پلک تو پایان ماجراست
وقتی که در نگاه تو آهنگ دوری است
دلشوره در قبال نگاهت ضروری است
گویاست چشم های تو اما نهفتنی ست
راز سفید خوانی چشم ات شنفتنی ست
داری تو با نگاه خودت حرف می زنی
با چشم های ماه خودت حرف می زنی
چشم تو روزگار مرا داغدار کرد
باید گلایه از گذر روزگار کرد
باید به عمق چشم تو پی برد و شعر گفت
شلاق گیسوان تو را خورد و شعر گفت
باید که شعر را به لبت واگذار کرد
یا از تو سینه ای سخن آورد و شعر گفت
باید به دور پیرهن تو طواف کرد
با اتفاق بوی تو برخورد و شعر گفت
باید که زندگی جدیدی شروع کرد
و لا به لای قافیه ها مرد
مرد
مرد...
شاد باشید...
هوالعلی
فریاد و ناله نیز به جایی نمی رسد
از بس بلند ساخته اند آشیانه را
عشق آتش است ، هر جا که باشد ، جز او رخت دیگری ننهند ،هر جا که رسد ، سوزد و به رنگ خود گرداند. "عین القضاة"
سلام.
آغاز سال تحصیلی جدید رو به همه ی دانشجوها و دانش آموزان تبریک میگم.
خیلی وقت است قصد بروز کردن دارم ولی...
دوستان عزیزم اکرم درستی و رباب آقاجانی وارد دنیای مجازی شدند.
میتوانید کلیک کنید
اما غزل:
تا نیستی در نقطه سرتسلیم پرگارم
از حال و روز این چنین خویش بیزارم
می بینم ات سروم! اگر خورشید بگذارد
آنگاه بیخود زیر پایت اشک می بارم
آنقدر حس ات در غزل جاریست که گاهی
می مانم از توجیه عقلانی اشعارم
اصلاً بمان هرجا که هستی ، عشق یعنی این:
در انتظارت دست روی دست بگذارم
وقتی که زیر روسری موهات پنهان است
چیزی برای وصف تو انگار کم دارم
ای بیستون! این تیشه ، بردار و خلاصم کن
می خواهم این افسانه را دست تو بسپارم
لب خوانی گنجشک ها را یاد می گیرم
تا با دلی نازک بگویم دوستت دارم.
شاد باشید.
هوالعلی
همیشه آمدنش رنگ و بوی رفتن داشت
کسی که رفتن او غصه ای مبرهن داشت
نه سیل بود، نه طوفان، نه صاعقه، نه تگرگ
و هر چه بود دوتا چشم ریشه برکن داشت
چه گویم از دل خود که کسی ربود و شکست
دلی که دین جوانه زدن به گردن داشت
چو پنجره به لبش آه و بر تنش آهن
دلی که دوروبرش دوست داشت، دشمن داشت
دوباره آمد و با حالتی نگاهم کرد
نگاه آخر او رنگ برنگشتن داشت
سلام دوستان.
بعد از مدتی اومدم تا نا گفته هامو بگم ولی ترجیح میدم این ابرها همیشه در گلوم بمونن.
تا بلکه...
"بگذریم"
خانم ثانیه شیوافر با وبلاگ الفبای س م ج به دنیای مجازی وارد شد.
اما غزلی پس از مدتها دوری از شعر...
ما را کنار آینه تنها گذاشتند
سنگی بزرگ در دل مان جا گذاشتند
مارا شبیه کودک جا مانده پشت در
زانو زده به حال تمنا گذاشتند
فریاد می زدیم که - دیوانه نیستیم-
انگشت هیس بر دهن ما گذاشتند
تصمیم داشتیم فقط زندگی کنیم
بی آب و بی هوا، مگر آنها گذاشتند؟
چه محرمانه عرف شکستند واژه ها
بر خلسه های هر شب مان پاگذاشتند
می خواستم بچینم اش، او با اشاره گفت:
گل را فقط برای تماشا گذاشتند
بر خالقان شعر هزاران درود باد
که در قبال درد غزل را گذاشتند
شاد باشید...
کل میکشم تولد بخت سیاه را
کل میکشم سکوت لب پرتگاه را
کل میکشم به ضرب در و ضربه ی تبر
یک مژده ی رسیده به پایان راه را
من چند سال پیش خودم را شناختم
این خسته ی شکسته ی بی سر پناه را
...
سلام دوستان
با عرض معذرت از دیر بروز شدنم:
میخواستم با شعر بالا به استقبال تولدم، بیستم اردیبهشت ماه بروم که در چند بیت خلاصه شد...
۱)نمایشگاه امسال دست پر تر از سال های قبل خواهد شد.
مجموعه شعر های فراوان و انصافا" زیبایی به چا رسیده اند
لازم به ذکر است:
حبیب حسن نژاد:
استاد ارجمندم که با چا دوم مجموعه شعر(بهشت هم به جهنم فدای ناز نگاهت) و کتابی جدید و متفاوت با عنوان (شهریار و موسیقی)
شهرام میرزایی:
دوست مهربانم که کافه فردوس بی او فقط مرور خاطره هاست که خودشان بروزند و در ست جدید نحوه ی عرضه ی کتاب (سکسکه های یک مست) و شرایط چا دوم و مطالب جالب دیگری را نوشته اند
برای خواندن ست شهرام میرزایی اینجا کلیک کنید اینجا
محمد ارثی زاد:
دوست عزیزم که همیشه مشکلاتم را با او قسمت می کنم و همدرد من در تمام سختی های روزمره ام است عاشقانه هایش را در کتابی به نام
(من شاعرم همیشه کمی هم کبوترم) جمع آوری کرده و در انتشارات سخن گستر منتظر شماست.
۲)دوست عزیزم خانم پروانه علیپور با وبلاگ ضجه های زنی خسته با غزل های لطیفشان به دنیای مجازی وارد شدند
۳) اما غزل، به حاشیه رفتیم الغرض۱: محمد ارثی زاد
شعری که قافیه و ردیفش خیلی اذیتم کرد...
آشفته می شوی گره کور می شوم
در چشم بندی توگم و گور می شوم
روزی چراغ خواب به خورشید می رسد
زل می زنم به چشم تو و کور می شوم
تلفیق تار موی تو با بیت بیت من
دارم چه بی مقدمه هاشور می شوم
بالا نکش شراب سرت را که سالهاست
سر مست سر به زیری انگور می شوم
جا مانده بوی پیرهنت پشت باد ها
بو میکشم قدم به قدم دور می شوم
از خانه،کوچه،شهر،خودم،زندگانیم
اما نمیرسم به تو و دور می شوم
بی تو ولی به فکر تو در شعر های خود
با این غزل به نام تو مشهور می شوم
۴) من به همراه دوستان روز جمعه هفدهم اردیبهشت ماه در نمایشگاه خواهیم بود.
مشتاق دیدار تمام دوستان عزیزم هستم. شاد باشید.
۱: محمد ارثی زاد
((رها شدی و من از رفتنت غریب شدم
به شکل غربت یک خار از ندیدن گل))
سلام دوستان.
در طلوع سرخ ۲۴ بهمن ماه همزمان با وفات پیامبر اکرم، آفتابک من رها غروب کرد.
سرخ ترین و دردناک ترین غروبی که تا به حال دیده بودم.
تشکر می کنم از تمام دوستان شاعرم که در این درد مرا یاری کردند.
چند خبر:
می توانید روی عناوین وبلاگ کلیک کنید.
۱) دوست عزیزم آقای عطا آقاسی هم با وبلاگ آخرین قدم های یک اعدامی متولد شد.
۲)دوست عزیز دیگرم آقای وحید حیاتلو با وبلاگ: سیب تجلی چندی قبل وارد دنیای مجازی شده است
۳) یکی از سپید سرایان خوش ذوق خوی، خانم سلماز حسن زاده با وبلاگ
دست هایم جوانه زدند نیز کارش را در فضای مجازی آغاز کرد.
۴) وبلاگ های زیر بروز هستند:
۵) و اما بعد از هزار دنگ و فنگ، استاد و د وست عزیزم شهرام میرزایی موفق به چاپ مجموعه شعری ماندگار و قوی به نام سکسکه های یک مست مرکب حرکت شد.
عزيزان مي توانند مبلغ پشت جلد(1800تومان) را به شماره حساب سيبا 0304435621006 بانك ملي ، به نام شهرام ميرزايي واريز كنند و مرا با شماره تلفن 09141639471 يا از طريق قسمت نظرات اين پست، مطلع سازند تا كتاب در اسرع وقت به آدرسي كه در وبلاگ من يا خانم دانشمندی كامنت مي گذارند فرستاده شود .
عزيزاني كه بيشتر از 6 جلد را خريداري كنند ،مبلغ 1300 تومان حساب مي شود.
با هم یک چهار پاره ی مرکب می خوانیم:
اشک از چشم های من افتاد
دارم از درد، درد می گویم
یخ زدم توی گرم گرم اتاق
دارم از فصل سرد می گویم
باید ایمان بیاورم به فروغ
از صدای سکوت بیزارم
از همین اشک های تکراری
رگ زدم رگ به رگ شدم مثل
مستند های کوچه بازاری
خون دل می خورم شبیه انار
خسته ام مثل دود یک سیگار
در محیطی همیشه سردرگم
گرچه سرشار لذتم اما
شده ام فکر و معضل مردم
همه از من فرار می کردند
موج ، مشکوک می زند امشب
اتفاقی دوباره در راه است
آفتاب از طلوع می ترسد
شب مرگ ستاره در راه است
شاید این شعر آخرم باشد
ابر ها قصد خود زنی دارند
یک شب گریه روبراه کنند
دسته دسته کلاغ آمده اند
روزگار مرا سیاه کنند
آسمان هم دچار شب کوریست
باید از فلسفه رها بشوم
مثل حسی که رودکی دارد
بر خلاف عقیده ی مردم
«کفش دنیای کوچکی دارد»۱
پرنیان زیر پای من له شد
دوست دارم سرم بریده شود
با دو دستم بگیرم از سر خود
بدوم دور خویش سرگردان
جان دهم در کنار دفتر خود
حال من خوب نیست لیلا جان
تا که مردم به داد من برسند
له شدم زیر ضجه های تبر
توی شعرم هزار پاره شدم
تا رسیدم به پاره ی آخر
خود کشی اتفاق پایانی ست
۱)الهام گرفته از جمله ای از عطا آقاسی: کفش دنیای بزرگیست.
سلام.
طی این چند روز در حال و هوای متفاوتی بودم. در جایی که خدا بیشتر یاد میشد.
صحنه های عجیبی بودند...
در یک بیمارستان کودک. دختر بچه ای که به دلیل ابتلا به بیماری سرطان تمام موهای خودش را به باد دهد و سر به زیر گریه کند و مادر و پدرش روز ها را بشمارند که بعد از 17 روز چه خواهد شد؟! مرگ یا معجزه.
ومن که دایی اش بودم در کنار تختش تکیه داده و فقط شعر بنویسم
_او در دی ماه 1384 دیده به جهان گشوده بود
_او چادر سفید خیلی دوست داشت ولی هیچ وقت نتوانست سر کند.
_او لواشک دوست داشت ولی دکترا ممنوعش کرده بودند.
_او به دلیل نبودن موهایش خجالت میکشید و همیشه سرش پایین بود.
_او از من خواسته بود تا برایش عروسک بخرم ولی زمانی خریدم که دیگر برایش ارزشی نداشت.
_ او رها بود و رها خواهد شد...
ومن تنها کاری که از دستم بر می آید فقط شعر گفتن است...
و شعری تقدیمش میکنم...
.
.
.
بگیر روسریت را به سمت باد بدو
به گوش باش اگر رود ایستاد بدو
بگیر روسریت را به دست،داد بزن
بدو،بایست، بچرخ و دل از زمانه بکن
برقص هلهله کن وقت مرگ نزدیک است
دو روز حوصله کن وقت مرگ نزدیک است
من از شکنجه ی منت پذیر می گویم
من از دلاوری یک اسیر می گویم
من از صدای غم انگیز شرشر اشکش
از آن خجالتی سر به زیر می گویم
از او که سرو شد و شاخه ها خمش کردند
از آن سه ساله ی هر چند پیر می گویم
خبر رسیده که مویی نمانده روی سرت
و در تولد تو شانه می خرد پدرت
به جای شانه نگفتی که روسری بخرد؟
کلاه گیس و یا چیز دیگری بخرد؟
تمام پنجره های اتاق تو ابریست
کسی نخواست بداند که آه از دل کیست
کسی نخواست بداند چگونه شب کردی
در انجماد زمین و زمانه تب کردی
بیا ببین که برایت لواشک آوردم
به خیمه ی شب کورت عروسک آوردم
به شرط آنکه به پای خودت قدم بزنی
کنار من بنشینی و بوسه ام بزنی
از این فضای مه آلود تنگ می برمت
از این اتاق پر از دنگ و فنگ می برمت
به سمت باد دویدی و گردباد آمد
صدای روسری از فرق بامداد آمد
فقط یکی دو قدم مانده تا رها بشوی
رهای داخل چادر سفید ها بشوی
کبوترم به خدا می سپارمت چه کنم؟!
فدای بال و پرت دوست دارمت چه کنم؟!
التماس دعا
خدافس![]()
هو العلی
سلام دوستان. با اینکه دیر بروز شدم ولی این بار پر بار تر اومدم.
سه خبر:
۱)وبلاگ خود کشی به شرط چاقو وارد دنیای مجازی شد و به جمع شاعران وبلاگی پیوست
آقای بهرام خلیلی بروز است و منتظر شما.
میتوانید کلیک کنید:خود کشی به شرط چاقو
۲)شاعری دیگر از همسایه ها خانم سارا درستی با وبلاگ پیر زن 15 ساله به جمعمان اضافه شد
با هم یک غزل مثنوی از بنده میخوانیم:...
۳) در پایان کاری مشترک از شاعران شهرستان خوی را با هم میخوانیم...
اول یک غزل از خودم.
پژمرده ام بهار قبولم نمی کند
حتی شکوفه دار قبولم نمی کند
مثل کلنگ دسته شکسته زیادیم
دنیا به هیچ کار قبولم نمی کند
با چشم بسته ، دست به گردن ، به دور خود
می چرخم و مدار قبولم نمی کند
وا مانده در حواشی یک حس مبهم ام
تشبیه و استعاره قبولم نمی کند
اشکم که دشت چشم مرا راه می رود
آئینه ام غبار قبولم نمی کند
پیروزی و شکست برایم مهم نیست
وقتی طناب دار قبولم نمی کند
و اما یک چهار پاره با هم می خوانیم از شاعران کافه ای شهرستان خوی
آقایان: شهرام میرزایی ـ عطا آقاسی ـ محمد سوداگر ـ بهرام خلیلی ـ و بنده:
من بداهه نوشتم و گریه
قند در استکان خالی از...
چای های نخورده ی احمد
ریختم روی نقش قالی از...
دایناسور های وحشی معصوم
اختراع رژ لب نفتی
ماضی ساده ی بلا تکلیف
صرف یک فعل از بن "رفت"ی
انقلاب صغیر کارگری
بورژوا زی به سبک روسیه
روی نقشه خلیج آبکی ات
کشور تو کجاست حوریه؟
ذوق صوفی ،عدالت علوی
جبر با اختیار سهمت شد
تکه های مرا مرتب کن
کشورم توی جنگ قسمت شد
نرخ نان را به زور بالا برد
صف کشیدم که زندگی بکنم
عشق یعنی هزینه می دادم
جای اینکه دوندگی بکنم
دور هم چای داغ می خوردیم
احمد از جنگ سرد بر می گشت
نامه های شهید آوینی
از مجلات زرد بر می گشت
شب زرد تولد من باش
کیک مسموم شیمیایی را
توی اخبار پخش می کردند
اعترافات کیمیایی را
داس و چکش ،زمین بی پرچم
نان نخوردیم از کشاورزی
سرزمین های تکه تکه شدم
اصطلاحات کاملا" ((عرضی))
جنگ احزاب و دشمن فرضی
ارتش خسته ،کشور بی مهر
دایناسور ها که سوخت می شد در
پایگاه نظامی بوشهر
گریه کن ،گریه توی اقیانوس
دیدی این بار عشق چاقو زد
کشور تو کجاست حوریه؟!
کشتیت در خلیج پهلو زد
شاد باشید
سلام دوستان.
می توانید در ادامه ی مطلب با من باشید با معرفی دو شاعر جوان...
و اما غزل...
گیسو شراب دختر اردیبهشت ماه
ای آفتاب در خم موی تو زا براه
ای روشنی قامت خورشید چشم تو
ای چهره ی تو نیمه ی پنهان قرص ماه
ای گونه ات تلنگر باران روی برگ
رویای خیس پلک شما خواب آبراه
ای شاه بیت قصر غزل شعر ماندگار
ای سطر های در نوسان روی مد آه
یک شهر در محاصره ی تار موی توست
کشتار دسته جمعی این جمعه ی سیاه
این بار هم برای شما شعر گفته ام
اما دوباره لذت تکرار اشتباه
هوالعلی
سلام دوستان.
از اینکه پست قبلیم خود به خود حذف شد و همه ی کامنت ها به باد رفت پوزش میخوام.
یک مثنوی قدیمی باهم میخونیم...
در زندگی اسیرم و گویا قرار نیست... خاکسترم و آتش من بی قرار نیست دریای غم تخلص شعری من شده این نام های شعری من مستعار نیست اینجا سکوت نغمه ی فریاد هام بود زیرا هنوز گریه ی من زارزار نیست با یک طلوع شوم دل آسمان گرفت باران شروع شد و غریبانه جان گرفت امروز پای آتش نمرود می روم بر ریختن به سرعت یک رود می روم مردم مدام دور و برم جمع می شدند پروانه های سوختن شمع می شدند سرباز بی مقدمه سر بر طناب برد از اضطراب حنجره ام را به خواب برد تا اینکه بغض های نهان آشکار شد با اشک هام حنجره ام آبدار شد آقا به شهر عشق که راهم نمی دهید حتی مجال حرف زدن هم نمی دهید؟ قلبم برای کودکیم تنگ می شود در گریه های زورکیم تنگ می شود لبخند های از ته دل پیش مادرم آغوش های دنج پدر یا برادرم خواهر کجاست شعله ی گرم نوازشت؟ ترفند های بی من سرشار خواهشت؟ آنکس که مادرانه مرا می ستود کو؟ آنکس که بر سیاهی من ماه بود کو؟ شبهای شاعرانه ی دلتنگیم کجاست؟ آن بیت های مخملی رنگیم کجاست؟ در این بهار ثانیه پاییز مانده ام در تنگنای خنده غم انگیز مانده ام گفتید زندگی جدیدی سراغ توست آقا شروع زندگی از پای دار نیست پرپر شدم به دست طناب عزیز ها حالا برای غنچه شدن یک بهار نیست؟ ((آقا جسارت است ببخشید)):غصه گفت: جایی برای دل زدگان در مزار نیست *** باران گرفت و قامت خورشید دیده شد رقصش به روی آب زمینی تنیده شد انگار رقص یک خبر شاد باش بود و این خبر اشاره ی آزاد باش بود شب شد و باز خانه ی مان سوت و کور بود جز یک نگاه آینه ها بی عبور بود مرداب با تمام وجودش مسافر است این معده قورباغه شده شام حاضر است؟ و اما غزل... همیشه مطلع غم عاشقانه می ریزد
ولی نیامده رفتی و تار مویت ماند سیاهی از در و دیوار خانه می ریزد دهان سرخ تو آتش به روزگارم زد چنان که شعله به شعله زبانه می ریزد اگر چه ناز ، ولی مست مست می ریزد اگر چه عشوه ، ولی سرخوشانه می ریزد گلم! حذر بکن از خار های دور و برت که خون اک تو در این زمانه می ریزد غزل به شیوه ی چشم تو خوشتر است ولی چرا نمی شنوم؟ ها؟ چرا نمی ریزد؟ به شاه بیت همین عاشقانه ام سوگند که آبروی مرا عاشقانه می ریزد. شاد باشید.