بگیر روسریت را به سمت باد بدو
به گوش باش اگر رود ایستاد بدو
بگیر روسریت را به دست،داد بزن
بدو،بایست، بچرخ و دل از زمانه بکن
برقص هلهله کن وقت مرگ نزدیک است
دو روز حوصله کن وقت مرگ نزدیک است
من از شکنجه ی منت پذیر می گویم
من از دلاوری یک اسیر می گویم
من از صدای غم انگیز شرشر اشکش
از آن خجالتی سر به زیر می گویم
از او که سرو شد و شاخه ها خمش کردند
از آن سه ساله ی هر چند پیر می گویم
خبر رسیده که مویی نمانده روی سرت
و در تولد تو شانه می خرد پدرت
به جای شانه نگفتی که روسری بخرد؟
کلاه گیس و یا چیز دیگری بخرد؟
تمام پنجره های اتاق تو ابریست
کسی نخواست بداند که آه از دل کیست
کسی نخواست بداند چگونه شب کردی
در انجماد زمین و زمانه تب کردی
بیا ببین که برایت لواشک آوردم
به خیمه ی شب کورت عروسک آوردم
به شرط آنکه به پای خودت قدم بزنی
کنار من بنشینی و بوسه ام بزنی
از این فضای مه آلود تنگ می برمت
از این اتاق پر از دنگ و فنگ می برمت
به سمت باد دویدی و گردباد آمد
صدای روسری از فرق بامداد آمد
فقط یکی دو قدم مانده تا رها بشوی
رهای داخل چادر سفید ها بشوی
کبوترم به خدا می سپارمت چه کنم؟!
فدای بال و پرت دوست دارمت چه کنم؟!
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۰/۰۱/۲۶ ساعت 16:28 توسط امیر نقی لو
|