دارم به چشم های ترت فکر می کنم

به درد مانده در جگرت فکر می کنم

 

دارم گلایه میکنم از باد و روسری

به گیسوان دربه درت فکر می کنم

 

یک سال شد که بوسه ای از تو نچیده ام

دارم به مدت سفرت فکر می کنم

 

دارم به تو ، به زندگی شاعرانه ات

به گریه های لال و لطیف شبانه ات

 

به شانه ای که صحبت موی تو شد ، شکست

آیینه ای که روی تو را دید و دل نبست

 

رفتی و خاطرات تو شد یادگاریم

آن عشق ـ یادگار توـ شد زخم کاریم

 

رفتی ولی چقدر شتابان ، چقدر زود

تنها چهار سال برای تو کم نبود؟

 

می بوسمت چنانکه لبت را لواشکت

یا آنچنان که مادرت از دست کوچکت

 

وابسته ام به دست تو چون بادبادکت

دلبسته ام به بوی تنت چون عروسکت

 

ای گریه ات تلنگر باران به روی برگ

آنگونه خسته ام که تو از انتظار مرگ

 

با سن و سال تو سرطان سازگار نیست

با درد ممتد تو جهان سازگار نیست

 

یک لحظه بازگرد به دنیا، به زندگیت

در گیر کن حواس خودت را به زندگیت

  

" باید که اشک در غم ما پرده در شود"

از درد تو تمام جهان باخبر شود

 

برگرد و مثل دخترکی چارساله شو

بازی بکن، هوار بکش، خنده کن، بدو

   

خود را نبین در آینه، چون غصه می خوری

به غده ات نگاه نکن ، غصه می خوری

 

آشفته های روی سرت را رها کن و

راز نهان شعر مرا برملا کن و

 

طعنه بزن به روسری و مرگ و روزگار

مانند گیسوان خودت دائما" ببار

 

دورو برت تورا به تمسخر گرفته اند

از شرم کودکان به سرت روسری ببند

 

دست مرا نگیر، برو، از همه ببُر

با پای خود قدم بزن اما زمین نخور

 *

برگرد و لحظه ای به نگاهم نگاه کن

چشمان اشکبار مرا سربه راه کن

 

دارم عذاب می کشم از عمر ناقصت

به زندگی بی ثمرت فکر می کنم

 

دارم گلایه می کنم از باد و روسری

به گیسوان دربه درت فکر می کنم...